
یک ماجرای واقعی در همین نزدیکی های ما : مثل من و شما بعد ازظهر بود ، داشتم بر می گشتم خونه توی اتوبوس خیلی شلوع بود و من از مرگز شهر برمی گشتم و جا نبود بشینیم وایساده بودم کنار صندلی ای که دو تا خانوم سخت مشعول درد و دل بودن البته فقط یکی می گفت و اون یکی اگه مهلتی پیدا می کرد همراهیش می کرد .توی اون شلوغی چه بخواهیم و چه نخواهیم می شنویم . بله اون خانومی که گوش مفتی و وقت اضافه براش مهیا شده بود اینطور می گفت ؛هیچ کدومشونو نمی بینم اصلا ادرس خونمو نمی گدارم کسی بفهمه به هیچکس نمی گم دومی گفت آخه چرا ؟ اولی گفت واسه اینکه به من بد کردن شوهرم که از د...
ادامه مطلب