یک ماجرای واقعی در همین نزدیکی های ما : مثل من و شما
بعد ازظهر بود ، داشتم بر می گشتم خونه توی اتوبوس خیلی شلوع بود و من از مرگز شهر برمی گشتم و جا نبود بشینیم وایساده بودم کنار صندلی ای که دو تا خانوم سخت مشعول درد و دل بودن البته فقط یکی می گفت و اون یکی اگه مهلتی پیدا می کرد همراهیش می کرد .
توی اون شلوغی چه بخواهیم و چه نخواهیم می شنویم . بله اون خانومی که گوش مفتی و وقت اضافه براش مهیا شده بود اینطور می گفت ؛
هیچ کدومشونو نمی بینم اصلا ادرس خونمو نمی گدارم کسی بفهمه به هیچکس نمی گم دومی گفت آخه چرا ؟ اولی گفت واسه اینکه به من بد کردن شوهرم که از دنیا رفت بچه هام پدرمو درآوردن
چنین کردن و چنان کردن تازه دخترم هم از شوهرش جدا شد و حقوق منو نصف کرد خونه ام هم از دستم درآوردن خلاصه هی گفت و گفت و گفت دومی بهش گفت خوب تنهایی که ، چرا کوتاه نمیای برو ببینشون بالاخره مادری
گفت وطیفه داری که بری گفت نه نه نه اصلا نمی خواهم که ببیتمشون اولی گفت خوب برو ببین مادر طاقت نمیاره بچه اش رو نبینه ،
گفت هر جا که قرار بشه باشن نمیرم ببینمشون و باز هم گفت انگار دلش براشون تنگ شده بود و بهانه ای می خواست تا راجع به اونا حرف بزنه
بعد از مدتی گفتن :
شروع کرد از قد و هیکل دخترش تعریف کردن که ابنطوری راه میره ، سر و سینه سپر ،شانه ها جلو و .... الان من باید بهش تکیه می کردم سرم رو می گداشتم روی سبنه اش بهش تکیه می کردم
دومی گفت ببین بخشش از بزرگتره تو برو جلو برو سراعش ببینش
یهو بلند گفت ؛می بینمش ....... من می بینمش ...... ولی نمی گدارم منو ببینه
یواشکی از دور می بینمش .....
خونه ام بهش نزدیکه .....
و هی تعریف می کرد : می گفت و می گفت و می گفت ...
دیگه گوشهام طاقت شنیدن نداشت انگار همه چیز دور سرم می چرخید
فقط پواشی از زیر عینکم می گریستم ...
ن.م.
تابستان 94
برچسب: ماجرای مادر و پسر ماه عسل,ماجرای مادر ولادیمیر پوتین,ماجرای مادر ولادمیر پوتین,ماجرای من و مادر شوهر,ماجرای من و مادر شوهرم,ماجرای خودکشی مادر و دو فرزندش,ماجرای من و مادر شوهر جانم,ماجرای و مادر چاوز,
نویسنده: ساحل سلیمانی